مطالبی که در دسته هذیان نوشته و منتشر شدند
دسته بندي: هذیان
August 20, 2009 2:13 PM

شب جایش را با روز عوض کرده است. دست کم برای من و بسیاری دیگر که زاده انتخاب پدرانمان و اجدادمان هستیم. به پدرانمان گله می کنیم که بی آنکه از ما بپرسند انقلاب کردند. بی آنکه بپرسند، گفتند جمهوری اسلامی. گفتند نه شرقی، نه شرقی، نه غربی. گقتند از خون جوانان وطن لاله دمیده. حالا خود با پس و پیش کردن و تعویض کلمات،آن شعار ها را تکرار میکنیم. شاید روزی فرزندان ما هم چنین فکری درباره ما بکنند.
اطرافمان را انقدر حرف های ضد و نقیض ریخته که خود تکلیف خود نمیدانیم. از بیم انکه مواخذه شویم، سخت میپذیریم که زیر یک پرچم باشیم. اما وقتی پذیرفتیم از پدرانمان افراطی تر می شویم. برای آن ها آرمان حکومت اسلامی بود. برای ما حکومت سبز! در بدر بدنبال اخبار صحیح میگردیم. به محض شنیدن خبری جدید، برای همه sms می کنیم! گرفتن انگشتانمان به شکل v عادتمان شده. شاید این هم مد جدیدی است برای سرگرم شدن.
اما نمیخواهیم مد باشد. میخواهیم اعتقاد باشد. میخواهیم آرمانمان باشد. پس ادامه می دهیم. شب را تا صبح پای این دستگاه جادو میگذرانیم. بالاترین و بی بی سی دوستان نزدیکمان شده اند. اما هنوز هم خیلی چیز ها را پنهان می کنیم.
روزی صد بار قصد خودکشی می کنیم. ولی گاه به بهانه خانواده و دوستان. گاه به بهانه از دست ندادن امید، به این فعل نه میگوییم!
میچرخیم، میچرخیم... اما هیچ نمی یابیم. گویی هنوز نفهمیده ایم بازیچه ایم. یا شاید بروی خودمان نمی آوریم.
شاید تمامی جملات بالا را، باید به اول شخص مفرد تغییر بدهم...
اطرافمان را انقدر حرف های ضد و نقیض ریخته که خود تکلیف خود نمیدانیم. از بیم انکه مواخذه شویم، سخت میپذیریم که زیر یک پرچم باشیم. اما وقتی پذیرفتیم از پدرانمان افراطی تر می شویم. برای آن ها آرمان حکومت اسلامی بود. برای ما حکومت سبز! در بدر بدنبال اخبار صحیح میگردیم. به محض شنیدن خبری جدید، برای همه sms می کنیم! گرفتن انگشتانمان به شکل v عادتمان شده. شاید این هم مد جدیدی است برای سرگرم شدن.
اما نمیخواهیم مد باشد. میخواهیم اعتقاد باشد. میخواهیم آرمانمان باشد. پس ادامه می دهیم. شب را تا صبح پای این دستگاه جادو میگذرانیم. بالاترین و بی بی سی دوستان نزدیکمان شده اند. اما هنوز هم خیلی چیز ها را پنهان می کنیم.
روزی صد بار قصد خودکشی می کنیم. ولی گاه به بهانه خانواده و دوستان. گاه به بهانه از دست ندادن امید، به این فعل نه میگوییم!
میچرخیم، میچرخیم... اما هیچ نمی یابیم. گویی هنوز نفهمیده ایم بازیچه ایم. یا شاید بروی خودمان نمی آوریم.
شاید تمامی جملات بالا را، باید به اول شخص مفرد تغییر بدهم...
August 19, 2009 1:34 AM
خط خط، نقطه
گفت و گوی میان دو جنس
دو دیوار
آب آب، باران
هجوم اندیشه
خط خط، جرقه
آرامش فاصله میان دو دکه است
سیگارت را روی نقطه سبز خاموش کن!
گفت و گوی میان دو جنس
دو دیوار
آب آب، باران
هجوم اندیشه
خط خط، جرقه
آرامش فاصله میان دو دکه است
سیگارت را روی نقطه سبز خاموش کن!
August 2, 2009 2:49 PM

حالا هم چون هیچ کدام از این ای کاش ها محقق نشده، سعی میکنم... فقط سعی میکنم این را با خودم تکرار کنم: شتر دیدی ندیدی...
اما نمیگذارم مرا با آنچه در دهانت گذاشته اند گمراه کنند. همچنان سبز خواهم بود
حرفم را پس میگیرم. شاید کمی زیاده روی کردم. وقتی میدانم 50 روز بر محمد علی ابطحی چه گذشته، این چه حرفی است؟ وای بر من...







