مطالبی که در July 2009 نوشته و منتشر شدند
 
دسته بندي: سیاست
July 31, 2009 6:24 PM

21-neda's-aunt-behesht-zahr.jpg
:: از اولین لحظات نزدیک شدن به بهشت زهرا، کسایی که نشونه های سبز همراهشون بود و میشد از ظاهرشون و رفتارشون فهمید که برای چهلم شهدا اومدن، همه جا دیده میشدند. بعد از کلی گشتن برای جای پارک ماشین، نزدیک قطعه 212 پارک کردیم و به سمت قطعه 257 (قطعه ندا آقا سلطان، سهراب اعرابی و اشکان سهرابی و سعید عباسی) راه افتادیم. به انتهای قطعه 212 که رسیدیم، محوطه خاکی بین این قطعه و قطعه 257 وجود داشت که تعداد زیادی مامور نیروی انتظامی که همه سرباز بودن، (از سر های تراشیده شون میشد فهمید) اونجا وایساده بودن و راه رو برای رفتن به قطعه شهدای سبز بسته بودند. لباس شخصی ها هم که کلاهخود برسر و باتوم و شیلنگ به دست، دائما عربده میکشیدن و مردم رو مجبور به عقب رفتن میکردن.
چند تا اتفاق رو که به نظرم جالب اومد شرح میدم؛

:: یه خانومی که سنش تقریبا 50 و خورده ای بود، همینطور که از سمت 257 به سمت ما میومد میگفت: "مرگ بر خامنه ای" که البته به نظر من تو این موقعیت اصلا شعار خوبی نبود. همون لحظه که اون خانوم رد شد دیدم یه پسر جوون که ظاهر بسیجی داشت، اعصابش خورد شده بود و می خواست سمت خانومه بره. من جلوش رو گرفتم و گفتم شما بی خیال شو آقا. ایشون یه حرفی زد. گفت:"بعد اسم ما بد در رفته" تا اونجا موافقش بودم. اما یه کم بعد گویا یه نفر دیگه اونورتر شعاری مشابه همون شعار رو تکرار کرده بود، این آقای ولایت پرور هم باز جوش آورده بود و داشت طرف رو میزد. مردم هم سریع جداشون کردن. البته آقای ولایت پرور رو هو کردن!

:: یه لباس شخصی دنبال یه آقایی کرده بود و با شیلنگ لاستیکی میخواست بزندش. هی هم میگفت: "چرا در میری؟!" بین مردم که رسید یهو ایستاد و یه نگاه به مردم کرد. قیافه ش دیدنی بود!!! تا خواستیم بریزیم سرش، فرار کرد!

21-neda-&-sohrab-tombs'.jpg:: بعد از کلی عقب نششینی و باز جلو رفتن، کم کم گذاشتن خورد خورد بریم تو قطعه. احتمالا دستور بوده که مردم رو اول بترسونن بعد بزارن برن فاتحه شون رو بخونن! خلاصه سر قبر ندا و سهراب و اشکان رفتیم. چند نفر از خونواده هاشون بودن. خاله ندا هم پوستری که عکس شهدا روش بود دستش گرفته بود و از همه تشکر میکرد. بنده خدا بغض کرد. (تصویر اول)

:: موقع برگشت مادرم میخواست بره دست و روش رو بشوره، کیفش رو داد به من. دستشویی هم پشت یه درخت بود از کنارش رد شدیم. همون موقع گوشی مادرم زن خورد.. خواستم جواب بدم که دیدم 3 تا لباس شخصی اومدن سمتمون؛
- دوربینتو بده ببینم!
- دوربین کجا بود؟ کیف مادرمه! تلفن رو میذاری جواب بدم یا نه؟!
- جواب بده.
همین موقع داشتن رفیقم رو میگشتن. ماسک آلودگی هواش رو همچین نگاه کرد انگار آلت قتاله س. اسپری آدیداسش رو هم پرداشت
- گازه؟! پلیسی؟!
من دیگه نزدیک بود بزنم زیر خنده!! جالب اینه گیر داده کاتر واسه چی همراهت داری؟ بابا بخدا دانشجوییم!
خلاصه کلا تعطیل بودن. بعد وسایل رو تحویل داد و رفتیم. شانسی که آوردیم گوشی رفیقم خاموش بود، منم گوشیم تو جیبم بود. چیز خاصی نداشتیم. فقط همین عکس های اون روز و عکس های میدان آزادی.

* * *

مهمترین خاصیت این تجمع ها مخصوصا تو هنمچین جایی، اینه که همین ها واسه دولت کودتا، ایجاد هزینه مالی و حتی روانی میکنه. همینکه دائما مجبور به آوردن نیروهای سرکوبگر بشن و غذا و هزینه جابجاییشون رو تامین کنند و همینطور بهم ریخته شدن آرامش آقایون. اینا خودش به تداوم قضیه و سست شدن پایه های دولت کودتا از درون، کمک میکنه..

دسته بندي: اعلان , سیاست
July 29, 2009 11:50 PM
July 24, 2009 11:40 AM
درمورد محمد علی ابطحی، و سمیه توحیدلو خبر داشتم که دستگیر شدن و تا حالا هم تو اوین هستن. اما هضم دستگیر شدن یک نفر که انقدر همیشه شوخ و شنگ بود و حضورش همیشه حس میشد، برام سخته... البته شاید همین انرژی زیادش باعث دستگیریش شده باشه! وحید آنلاین...
وحید رو خیلی نمی شناختم و هنوز هم نمیشناسم. اما از وقتی تو فرندفید باهاش آشنا شدم، هر لینکی که شیر میکرد یا توییت هاش، برام جالب بودن. اه! این اراجیف چیه دارم میبافم...
دلم برای وحید، ابطحی و توحیدلو تنگ شده...
من خواستار آزادی دوستان وبلاگ نویسم هستم که بی گناه در بند شده اند!

پ.ن: هر وبلاگ نویس شریفی که دارای چیزی بنام وجدان و عاطفه است و این پست را خوانده، موظف است پست مشابه آن را در وبلاگ خود منتشر نماید. اگر ننماید...

مرتبط:
+ کسی نباید به خاطر عقیده و اظهار اون، به زندان بره (کیبرد آزاد - جادی)
+ بنام آزادی (بلاگنوشت)
دسته بندي: سیاست , طراحی لباس
July 23, 2009 10:12 AM
چند تا مورد بود که این چند روزه میخواستم درموردشون بنویسم، که هر بار به دلیلی موکول به بعد کردم. حالا بجای روده درازی با شرح کوتاه و تصویر یه جا تقدیمشون میکنم. (البته به خوانندگانی که گویا به تعداد انگشتان یک دست هم نمیرسند، ولی برای من عزیزند!)

17-green-ribbon-fashion-des.jpgمانکن های ایتالیایی و طراح مد ونزوئلایی با بستن روبان سبز به مچشون و نشون دادن علامت پیروزی (v) از جنبش سبز حمایت کردند.

مرتبط: جنبش سبزی که جهانی شد (جمهور - مهدی محسنی)

18-balanameh.jpgحدود یک هفته پیش وبلاگ سرویس محبوب بالاترین خبر از امکان جدیدی با نام بالانامه داد. بالاترین، اینگونه بالانامه را تغریف میکند: "بالانامه یک نشریه خودگرداست، به این معنی که محتوای آن به صورت خودگردان توسّط مشارکت کاربران بالاترین به دست می آید. این روزنامه هـر ٢۴ ساعت به روش خـودکار چاپ و منتشر می شود."
گرچه بالانامه هنوز در ابتدای راه است و ممکن است ایراداتی داشته باشد، اما ایجاد آن در این بازه زمانی مهم و کمکی که به جریان اطلاع رسانی میکند، قابل تحسینه!
برای دانلود فایل pdf امروز بالانامه، به این صفحه برید.

مرتبط: بالانامه؛ نشریه روزانه بالاترین (وبلاگ بالاترین)

17-najafi-&-ahmadimoghaddam.jpgحضور احمد نجفی در تمامی سخنرانی های احمدی نژاد، از روز کودتای انتخاباتی، باعث تاسف است. هر قدر فکر میکنم نمیتوانم درک کنم که یک هنرمند چگونه میتواند به بهای از بین رفتن اعتبارش بین مردم و فروختن عزت انسانی اش به مشتی متحجر که بویی از انسانیت نبرده اند، دست به سینه کنار چنین موجوداتی بنشیند و با آنها بخندد، درحالی که هموطنانش عزادارند...

مرتبط: گزارش تصویری تودیع مشایی؛ بخش اول - بخش دوم (خبرگزاری مهر)

* * *

بعد از سخنرانی منسجم و سیاستمدارانه هاشمی که به نحوی مقبولیت جنبش سبز را بدست آورد، حالا آشوب جدیدی در اردوگاه اقتدارگرایان بپا شده است! آشوبی که رئیس جمهور نامشروع با انتصاب اسفندیار رحیم مشایی به سمت معاون اولی خود، آغازگر آن بود. با وجود اینکه از گوشه و کنار شنیده میشود سید علی خامنه ای (از طریق یکی از نمایندگانش) عدم رضایت خود را ا ز این انتصاب ابراز داشته و همینطور مکارم شیرازی فتوایی مبنی بر عدم مشروعیت این انتصاب منتشر نموده است؛ جناب کودتاچی هنوز هم بر تصمیم خود استوار است و بسان یک دیکتاتور واقعی، ثابت قدم بر حرف خود پافشاری می کند!:)

مرتبط:
+ فتوای آیت الله مکارم علیه تصدی مشایی ( خبرگزاری تابناک)
+ حکم احمدی نژاد برای مشایی احتمالا تا پایان دولت نهم است (خبرگزاری مهر)
+ احمدی نژاد با برکناری مشایی تعهد خود را نسبت به ولایت نشان دهد (خبرگزاری مهر)

* * *

دارم سعی میکنم از این آرامش نسبی بوجود اومده استفاده کنم و به کارام سر و سامون بدم.سعی میکنم یه مدت کمتر از سیاست بنویسم. دارم سعی میکنم یه کم تعادل ایجاد کنم...  البته با شرایط موجود، بعیده بتونم!:(

دسته بندي: سیاست
July 18, 2009 4:05 PM
16-whom-vengeance.jpg
+ کاش کسی بیدارم کند و بگوید همه اش کابوس بوده (رادیو زمانه)

نامه زیر، به قلم علی کاظمینی، پدر حسن کاظمینی (از شهدای 17 شهریور 57) به سید علی خامنه ای نوشته شده است.

بسمه تعالی

رهبر معظم جمهوری اسلامی!

با سلام.

من علی کاظمینی هستم. هفتاد و شش ساله. خداوند تبارک و تعالی دو پسر به من اعطا نمود که آن‏ها را حسن و حسین نام‏گذاری کردم.
حسن بیست و دو ساله، به ندای رهبرانی که یکی از آن‏ها حضرت عالی هستید، روز هفده شهریور ۱۳۵۷ به میدان ژاله رفت تا به همراه سایر هم‏فکرانش بر علیه رژیم شاه تظاهرات کند. در تجمعی که برای آن مجوز نداده بودند، حاضر شد و عوامل سفاک شاه به ادعای آن که تجمع غیرقانونی است، با جمعیت برخورد کردند و حسن شهید شد.
تا چند روز قبل، شاه را عامل ریختن خون فرزندم می‏دانستم. چند روز قبل، نوه‏ی نوزده ساله‏ام، پسر حسین که پدرش او را به یاد عموی شهیدش، حسن نام گذاشته بود، به ندای رهبرانی به خیابان انقلاب رفت تا همراه هم‏فکرانش، بر علیه حقی که از کف داده بود، تظاهرات کند.
در تجمعی که برای آن مجوز نداده بودند، حاضر شد و عواملی به ادعای آن که تجمع غیرقانونی است، با جمعیت حاضر برخورد کردند و حسن دیگر به خانه برنگشت.
حال که شما فرموده‏اید، مسبب خون‏های ریخته شده، دعوت کنندگان مردم به خیابان‏ها هستند، باید گفت: رهبر محترم کشور! قبول بفرمایید که یک بام و دو هوا نمی‏شود. اگر خون‏خواهی از دعوت کنندگان تظاهرات صحیح باشد، پس من بایستی خون‏خواهی پسرم که در هفده شهریور ۵۷ خونش ریخته شد را از شما مطالبه کنم و اگر خون‏خواهی از سردمداران حکومتی که به مخالفین خود حتا اجازه‏ی ابراز مخالفت در یک تظاهرات آرام را هم نمی‏دهند صحیح باشد، پس خون‏خواهی نوه‏ی نوزده ساله‏ام از شما فقط معنی می‏دهد و لاغیر.

دوم تیرماه ۱۳۸۸
کاظمینی

16-hashemi-friday-pray.jpgدیروز علی رقم گرما، هرجور بود همراه خانواده به سمت دانشگاه تهران رفتیم. خوشحالم که امیدم نا امید نشد. تا دیروز هاشمی برایم همان سرمایه دار پرنفوذ و رئیس جمهور دوران جولان سرمایه داران بود. اما دیروز وجهی از سیاست زیرکانه او و شاید کمی هم محبت پدرانه اش را دیدم. اما همه این ها با شک و تردید همراه است. همانطور که به کروبی هنوز اعتماد کامل ندارم. تنها کسی که در این میان کمی قابل اطمینان تر است (لا اقل برای من) میر حسین موسوی نام دارد.

پیشنهاد میکنم مطالب زیر رو هم بخونید:
+ خشم کودتاچیان از نمازجمعه سبز (وبلاگ جمهور - مهدی محسنی)
+ صدا و سیما همه چیز را بر عکس نشان داد (خبرگزاری تابناک)
+ اظهارات اژه‏ای درباره هاشمی و خاتمی و موسوی (خبرگزاری تابناک)
+ پاسخ یزدی به خطبه های دیروز هاشمی (خبرگزاری تابناک)
دسته بندي: هنرهای تجسمی
July 16, 2009 6:05 PM
15-nimany-tees-mosaddegh-fo.jpg
بعد از مرلین مونرو نوبت به مرحوم دکتر مصدق و فروغ فرخزاد رسیده تا پرتره شان روی تی شرت های نیما بهنود  (NIMANY) چاپ شود. انتخاب این دو شخصیت چندان هم با حال و هوای این روزهای ایران بی تناسب نیست. دکتر مصدق به عنوان یک شخصیت ناسیونالیست و ملی و فروغ فرخزاد به عنوان یک زن آزاده و روشنفکر. شاید این دو نمادی باشند برای دو گروهی که در جریانات اخیر بارها اعتراضات خودشان را نسبت به سیاست غاصبانه دولت ابراز کرده اند.

مرتبط:
+ طرح تی شرت های نیما بهنود، این بار روی لنگ ایرانی! (مطلبی که سال گذشته در شاسوسای بلاگ اسپات نوشتم)
+ وب سایت نیما بهنود

دسته بندي: سیاست , موسیقی
July 15, 2009 11:09 AM
14-namjoo-wanted.jpg
محسن نامجو بارها در مصاحبه هایی که به مطبوعات داشته و همچنین در نشست های گوناگون، بر این مسئله اذعان داشته که علی رغم بی پروایی در موسیقی، در زندگی عادی آدم محافظه کاری هست. نمود عینی این مسئله؛ پیگیری این هنرمند برای گرفتن مجوز  رسمی برای آلبوم ترنج که از سوی حوزه هنری و بدون اجازه وزارت ارشاد منتشر شده بود. یا انتشار ندامتنامه ای در پاسخ به شکایت عباس سلیمی (قاری قرآن با نفوذ در دادگستری)، مبنی بر استحضای آیات قرآن در قالب قطعه موسیقی شمس و الضحی.

البته پر واضح است که جناب سلیمی جدای از عدم آگاهی از ارزش موسیقی محسن نامجو و پروسه تجربی کار او، به قول حمید نامجو (برادر محسن نامجو) با این شکایت، حریم خصوصی محسن نامجو را شکسته. چرا که این قطعه به صورت تجربی و خصوصی ضبط شده و بدون اجازه صاحب اثر پخش شده است.

* * *

حالا محسن نامجوی محافظه کار طی ماه های اخیر فعالیت هایی انجام میدهد که خبر از بیرون آمدن از لاک محافظه کاری اش دارد.

- اقدام اول اعلام حمایتش از میر حسین موسوی قبل از انتخابات و تاکید دوباره ای با ارسال نامه ای ویژه چند روز قبل از انتخابات به خبرگزاری موج سوم، در جهت تشویق بیشتر ایرانیان به رای دادن.

- بعد از انتخابات و با مواجهه با موج کشتارهای خیابانی و سرکوب معترضان به نتیجه دستکاری شده ی انتخابات، قطعه بیابان را که پیش از این در آلبوم جبر منتشر کرده بود و با شعری از احمد شاملو همراه بود، به همراه کلیپی به کشته شدگان وقایع اخیر تقدیم میکند.

- و پرده آخر که منجر به شکایت دوباره عباس سلیمی میشود؛ شعری است که نامجو در شب شعری در برلین، با نام "فقیه خوشگله" میخواند، که مضمون آن درمورد سید علی خامنه ای است! اما جالب اینجاست که سلیمی هیچ اشاره ای به این شب شعر نمیکند و باز هم همان داستان استحضاء قرآن را وسط میکشد.

تاکید محسن نامجو بر درستی کارش و پشیمانی از عذرخواهی ها و خودسانسوری های پیشینش (که در مصاحبه با بی بی سی فارسی به آن اشاره کرد) نشان از تغییری شدید در رفتار محسن نامجو دارد.
البته من به عنوان یکی از طرفداران این هنرمند، خیلی پیش تر از این از او انتظار داشتم. اما حتی اگر نامجو هنوز هم همان رویه پیشین را داشت، خرده ای نمیگرفتم، چرا که نامجو هم یک شهروند معمولی است و حق دارد از امنیت جانی و معنوی خودش دفاع کند.



July 13, 2009 11:33 PM
13-we-are-all-neda.jpg

دسته بندي: ادبیات
July 13, 2009 6:18 PM
12-running-in-dark-bomb-gro.jpg
همیشه معرفی کتاب و موزیک و فیلم به دیگران از علایقم بوده. تا حدی که این اشتراک گذاری اطلاعات، از خود خواندن کتاب یا تماشای فیلم و گوش دادن به موزیک لذت بخش تر بوده. قصد دارم چند هفته یک بار در جهت تکرار این لذت اقدام کنم!

* * *

برای شروع نمایشنامه ای از مصطفی مستور رو انتخاب کردم، که چند هفته پیش از کتاب فروشی گوتنبرگ خریدم. هر چند چاپ اول کتاب در سال 85 بوده، اما خوندن این نمایشنامه کوتاه در زمان حاضر هم خالی از لطف نیست.
دویدن در میدان تاریک مین نامی استعاری بر فضای نمادین نمایشنامه است. داستان پیرامون پرونده ای است که فردی به نام کوهی با کمک دستیارش مخمل در صدد حل آن هستند. از شرلوک هلمز بازی خبری نیست و کل داستان در یک اتاق بازپرسی اتفاق می افتد.
دویدن در میدان تاریک مین در چهار پرده و 53 صفحه نوشته شده است.
از دیگر آثار مصطفی مستور که شاید اسمشان به گوشتان خورده باشد:
- روی ماه خداوند را ببوس (رمان - نشر مرکز - 1379)
- حکایت عشق بی قاف، بی شین، بی نقطه (مجموعه داستان - نشر چشمه - 1384)
- چند روایت معتبر (مجموعه داستان - نشر مرکز - 1382)

امیدوارم از خواندن این کتاب لذت ببرید.

مرتبط:
+ وب سایت مصطفی مستور
+ مصطفی مستور (ویکی پدیا)
دسته بندي: روزمرگی , هذیان
July 13, 2009 4:43 PM
چند روز به زور بردنم شمال
چند روز نت نداشتم
چند روز خواب بودم
این چند روز آتی هم امتحانات معوقه رو باید بدم
امروز گند ترین روز این چند روز بود
ریدم به این چند روز...
دسته بندي: سیاست , سینما
July 4, 2009 6:16 AM
11-sean-penn-in-iran.jpg
دیروز عصر از سفر برگشتم و با اینکه احساس خستگی میکردم، نتونستم بخوابم. تا نصفه شب تو وب چرخیدم و اخبار این چند روز رو که نبودم مرور کردم. شاخص ترینشون نامه کروبی بود که تند و تیز ترین نامه بین نامه های اخیر بود که، از سوی افرادموافق جمهوری اسلامی منتشر شدند.
مرور اخبار که تموم شد، سرم رو با چرخ زدن تو آرشیو عکس های پلیتیکالم گرم کردم. به عکس شون پن تو خیابون فخررازی برخوردم. یاد خاطرات سفرش افتادم که به هر دلیلی اون زمان نخوندم و موکولش کردم به بعد. یعنی چهار سال بعد که امروز باشه!
شروع کردم به خوندن. طبیعتا توی ذهنم دائما شرایطی که اون موقع (سال 84) وجود داشته و چیزی که آقای پن توصیف کرده و همینطور مجموع اینها رو با الان مقایسه میکردم.
اینجور که معلومه آقای پن اون زمان با دیدن وضع ایران خیلی وحشت کرده. اینو تو ذهنمون داشته باشیم که اون زمان هنوز دوره خاتمی بوده و ته مونده های آزادی ظاهری دوران اصلاحات وجود داشته! عکس العمل آقای پن در مقابل مسئله ای که با مقیاس امروز مسئله ای ناچیز به نظر می آید گویای آن وحشت هست؛

* * *

البته می دانستم که هم دوربین و هم چهرهٔ غربی من می توانست پاسخگوی هر واکنشی در چنین شرایطی باشد.اما ناگهان او بر روی صفحهٔ دوربین فیلمبرداری ظاهر شد: یکی ازافراد بسیاري در داخل جمعیت که بعنوان مأموران لباس شخصی اطلاعات شناخته میشدند.
نفهمیدم چه چیزی با فریاد به من می گفت اما می دانستم که از حضور من و همینطور از وجود دوربین ناراضی بود. به او گفتم:« روزنامه نگار امریکایی!» و او فریاد زد:« دوربین نه! دوربین نه!»
من به فیلمبرداری ادامه دادم و تا آنجایی که می توانستم با دوربین به چهرهٔ او نزدیک شدم. در همان لحظه بود که او مرا مانند تصویر تابلوی خلقتِ میکل آنژ لمس کرد. در دل خطاب به او گفتم:« دیوانه شدی؟؛ تو حتی برای من گل نمیفرستی حالا میخوای من رو ببری سینما؟ و دستهای منو گرفتی؟ تو خوکِ فاشیستِ مذهبیه مادر.... !» اگرچه این کلمات را بر زبان نیاوردم اما کاملاً بیان کنندهٔ منظور واقعی من بودند.( برخورد دور از انتظار و توهین و توبیخ بخاطر حمل دوربین برای من غیر قابل درک بود)*

* * *

با خودم فکر میکنم اگر آقای پن این روزها در تهران بود، میتوانست شهر را با نامی کمتر از پادگان و میدان جنگ توصیف کند؟!

* * *

ظاهرا همه چیز به حالت عادی برگشته. اقلا چهره شهر کم کم از گاردی ها و بسیجی ها و علی الخصوص لباس شخصی ها پاک شده. مهر تایید شورای نگهبان نا مشروع پای پرونده یک انتخابات نامشروع خورد و تمام! اما پرونده ای که بسته نشده پرونده رنسانسیه که در حال وقوعه! رنسانسی که پیش از انتخابات با سبز شدن شب های تهران و خیلی شهر های بزرگ ایران زمین آغاز شد! رنسانسی که تحریمی های 30 ساله رو پای صندوق آورد. رنسانسی که خبر از تغییر میده. تغییر در تفکر توده مردم. تغییردر اعتماد ساده انگارانه مردم به خیلی از نهاد ها و مسئولین حکومت!

مرتبط:
+ ترجمه خاطرات شون پن از سفر به ایران (بلاگ صدای یک زن)

* از متن خاطرات سفر شون پن به ایران - در بین درگیری تظاهرات حقوق زنان خرداد 84
- عکس از Reese Erlich + ویرایش از من

دسته بندي: اعلان , روزمرگی
July 1, 2009 3:13 AM
10-vacation.jpg